امامزاده عباسعلی بن موسی بن جعفر (ع) در روستای بالاجوب دینور
این بنا در روستای بالاجوب دینور واقع است و گنبدی کوچک دارد بر روی سنگ قبر میان
این بنا در روستای بالاجوب دینور واقع است و گنبدی کوچک دارد بر روی سنگ قبر میان
ای خفته در پستوی خروارن خاک ،
چرا اینچنین خوابت سنگین شده است.
ویرانه هایت از آن شکوه و عزت گذشته ات رازها می گوید و افسانه های دلنشین می سراید.
سرزمین زر خیز تو مهد هزاران عالمی است که آوازه اشان عالمگیر است.
ای کعبه آمال عارفان و عالمان،. نام زیبایت بر پهنای آسمان علم می درخشد.
نامت که همواره با دانش و دانشمند عجین بوده. و امروز نامت را باید در کاغذهای خاک گرفته یافت، نامی که لرزه بر اندام گردنکشان می انداخت و عالمان و عارفان را به تعظیم .
و بی خبران از عظمتت، در مقابل نامت علامت تعجب می گذارند، یعنی تو ناشناسی، تویی که روزگارانی شهرت و آوازه ات عالم گیر بود ، و ابوحنیفه ها و ابن قتیبه ها و ممشادها داشتی، ویک جبال بود و یک دینور. امروز ناشناخته و گمنام در گوشه ی دشتی کهن خفته ای.
اگر گاهی خشم طبیعت به ویرانیت كشانده و یا یورشهای تاراجگران و متجاوزان به تلی از خاك تبدیلت نموده ولی این ویرانی و سقوط دیری نپائیده،
چرا كه تلاش مردمانی را در پی داشته كه همیشه استوار چون كوه، به عظمت و آبادی شهرشان برخاستهاند. اگر زمانی آتش بیداد مرداویج ها و تیمورها خرمن هستیات را سوزانده، اما چون ققنوس دوباره سر از آتش برآورده ای. جوانتر و زیباتر
تاریخ شکوهمندت پیوندی عمیق با تمدن ده هزار ساله تپه شیخی آباد دارد. تاریخی که شرح رنج هایت را نگاشته و زخم های که برپیکرت خورده است
تویی که مردوایج زیاری در یک روز 25 هزار زن ومردت را از دم تیغ بی دریغ گذراند و یک زلزله قریب به 20 هزار خلقت را در دل خاک بلعید،
کجا رفت آن همه ذینت و شکوهت، و کجا رفت آن مسجد و مقصوره ات که در تمام عالم مسلمانی تک بود، و باید امروز از آن همه شکوهت فقط تلی از خاک و دیگر هیچ به جایت مانده باشد،
تویی که مورخانت تاریخ عالم را نگاشته اند ، اما اکنون قفل خاموشی بر تاریخت زده اند
هر چه بود دست تقدیر و روزگاران . نشانت را از بین برد اما نامت را نه،
اما اکنون روح هزاران عالم و عارفت ، به سرزمین مادریشان دوخته است ،
اما افسوس و صد افسوس تو دیگر نیستی. اگر درست تر بگویم هستی اما در حد یک نام کهن.
مردمان امروزت به غلط تو را خاوران می پندارند. اما به راستی نمی دانند تو دین آور بوده ای ،اگر چه هنوز هم افتخار خاور زمینی .
ای فروخفته در خاکهای شیرخان و بالاجوب. آخرین ناله های قلعه بدرخانت به گوش می رسد ، آخرین خشتهای آن هم در حال نابودی است و تیغه های گاو آهن¬های بیرحممان ، واپسین نشانه هایت هم در پس نادانی ما از ریشه برمی کند
و خبر ندارد روزگارانی آن مکان محل حکومت بر جبال بود ، بر شابور خواست و حلوان و شهر زور و الشتر و مهرجانقذف وصیمره ، روزگارانی که قرمیسین جزیی از بلاد تو بود، امروز یا نیستی و اگر هم باشی فقط بخشی از شهرستان صحنه ای وآن هم جزیی از استان کرمانشاهان.
تویی که شانه به شانه شهرهای کهنی همچون ری و نیشابور و بغداد و اصفهان می زدی ،
امروز شانه هایت شکسته در زیر هزاران خروار خاکی است که معلوم نیست ، سم اسبان چنگیز یا تیمور به ویرانه ات کشانده، یا شاید خشم زمین بار دیگر بر سرت فریاد برآورده باشد،آنان که نسب نامه ی دولتت را ورق به ورق به طوفان فنا دادند و خاندان و دودمانت را بر باد و ما را ماتم زده و حسرت به دل شکوهت.
کم بگویم، چرا که هر چه بگویم بیشتر زخمت را شکافته ام
ولی امیدوارم فرزندان خلف امروزت ، نام و نشانت را در عرصه گیتی چون پیشینه درخشان دیروزت ، سزاوارانه بنمایانند